خرید بک لینک
۱.اعتراف میکنم که به بچهها اصرار کردم که هر کسی باید تنهایی فیلم اون آزمایشها رو درست کنه. گفتن گروه بشیم گفتم نه... چون میخواستم ازم حساب ببرن و بدونن باهاشون شوخی ندارم تو این کلاس.بچهها کلی زحمت کشیده بودن تا بتونن اون فیلمها رو درست کنن و بعدش فایلها رو در واتسآپ برام ارسال کنن، بخاطر محدودیت حجم واتسآپ. هی شمارهگذاری کرده بودن که خانم اون اوله این یکی دومه که قاطی نشه و متوجه بشم ترتیب رو.اعتراف میکنم جز یکی دو نفر، فیلمهای بقیه رو باز نکردم نگاه کنم حتی!۲.داشتم درس میدادم بهشون، یکسری از اصطلاحات رو غیرعمد انگلیسی میگفتم... بس که تو رویان انگلیسی قاطی میکنیم تو صحبتهای درسیمون. اومدن بهم تیکه بندازن که کن یو اسپیک انگلیش؟ گفتم اِسکِه تو پو پَغله اُفغاس (میتونی فرانسه صحبت کنی)؟ روشون کم شد و خجالت کشیدن به معلمی که فرانسه و انگلیسی میتونه صحبت کنه تیکه انداختن!اعتراف میکنم تنها عبارت فرانسوی که بلدم همینه.۳.سمیرا میگه تو معلمی، دلت پاکه برای من دعا کن. اعتراف میکنم یه حس ملکوتی اون لحظه بهم دست داد. گفتم خواهش میکنم، چشم!

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: شنبه 4 تير 1401 ساعت: 0:21

با یه حال زار و نزاری نشستم فلان درس رو میخونم. ازش خیلی عقبم و کلا حسم نسبت بهش پر از کلافگی و دلآشوبگی است. همون اولاشه و دارم مرور میکنم، میبینم برای خودم چیزی نوشتم:*یادآوری: خودتو نباز!دورش رو هم ابر کشیدم.+ ولی این دلیل نمیشه که نظرات همچنان باز نمونه...

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: شنبه 4 تير 1401 ساعت: 0:21

فائزه میگه تازه فهمیدم خودم هم خودمو نمیشناسم. داشتم میمردم موقع ارائه و همش به این فکر میکردم که دارم دری وری میگم یا نه، ولی بعدش که فیلم ارائه رو دیدم ارائه دادنم، سبک جواب دادنم، قیافهام و همه چی شبیه آدمی است که همه چی براش اوکیه و خیلی روال داره یه روندی رو میره جلو.نمیدونم من این حس رو تجربه کردم یا نه. اینکه خودم هم از خودم فاصله داشته باشم... اینکه حتی دست خودم هم به خودم نرسه، و این رو به صورت عینی درک کنم... ولی اینو تجربه داشتم خیلی زیاد، که حس کردم که آدمی که روبهروم هست رو میتونم تجزیه و تحلیل کنم!چطوری است که ما دستمون به خودمون نمیرسه و به دیگری میرسه؟!لایه لایه وجودیم...+ اینو ۲۴ فروردین نوشتهام... :)

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: شنبه 4 تير 1401 ساعت: 0:21

صفحه بندی